ادبیات*** تاریخ**اکبر حسنی

متن مرتبط با «رمان آينه اي برابر» در سایت ادبیات*** تاریخ**اکبر حسنی نوشته شده است

طي يك جنگ تن به تن با خودم به حقايقي دست يافتم

  • نیلوبلاگ

    دل جا مانده بودیک بار به مترسکی گفتم:لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده ایگفت:لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است،من از آن خسته نمی شومدَمی اندیشیدم و گفتم درست است؛چون که من هم مزه این لذت را چشیده امگفت:فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده این لذت را می شناسندآنگاه من از پیش او رفتم،و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن منیک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شدهنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانهمی.. سازند.......................دیوانه پرسید، عشق چیستعاقل جواب داد:دیوانگیودیوانه بیu200fتفاوت،براه خود ادامه دادبرای اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگی کردن بر اساس آن استعمیقا دوست داشتن یک نفر،به تو قدرت می بخشد.عمیقا دوست داشته شدن توسط کسی،به ...

    ادامه مطلب
  • آینه ای برابر آینه ات میگذارم تابا تو ابدیتی بسازم

  • نیلوبلاگ

    باغ آینه چراغی در دست، چراغی در دلم. زنگارِ روحم را صیقل میزنم. آینهیی برابرِ آینهات میگذارم تا با تو ابدیتی بسازم.**** ...

    ادامه مطلب