در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «فرازهایی از زندگینامه شاهزاده یمینالدوله» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
خفتگان ظهیرالدوله
Majid Malek Mohammad · 28 ژوئیه 2021 ·

زندهیاد شاهزاده #حسینعلیمیرزا_ناصری_قاجار ملقب به #یمینالدوله و مشهور به "حسینعلیمیرزا یمینالدوله" یا "شاهزاده یمینالدوله"(آرمیده در آرامگاه ظهیرالدوله) در کنار برادرش مظفرالدینشاه قاجار و سه تن دیگر از شاهزادگان قاجاری:
بترتیب از چپ به راست ایستاده:
حسینعلیمیرزا یمینالدوله (پسر ششم ناصرالدین شاه)؛ سلطان احمد میرزا عضدالسلطنه (پسر هفتم ناصرالدین شاه)،
نفر نشسته:
مظفرالدینشاه قاجار؛
دو کودک دیگر ایستاده:
حسینقلی میرزا نصرتالسلطنه (فرزند مظفرالدین شاه)؛ حسینعلی میرزا اعتضادالسلطنه (فرزند محمدعلی شاه)
(عکس سه نسل از خاندان قاجار را در کنار یکدیگر، نشان میدهد)
فرازهایی از زندگینامه شاهزاده یمینالدوله
شاهزاده حسینعلی میرزا در سال 1269 خورشیدی (در برخی منابع بسال 1306 هجری قمری) در تهران متولد شد. پدرش ناصرالدین شاه قاجار و مادرش، مرجان خانم ترکمان بود و بنا بنوشته برخی مورخین (همچون دکتر عاقلی)، به همین مناسبت (یعنی با توجه به نام مادر خویش)، بعدها نام خانوادگی "ترکمان قاجار" را اختیار نمود، با این همه بر سنگ مزارش نام فامیلی او: "ناصری قاجار" درج شده است.
مادر شاهزاده یمین الدوله، مرجان خانم، به جز او یک دختر هم برای ناصرالدین شاه آورد، که لقب فرح السلطنه داشت.
حسینعلی میرزا تحصیلات اولیۀ خود را در حرمسرای قاجار و تحت نظر معلمین خصوصی به انجام رساند و از قرائن و اسناد و عکسهای موجود چنین برمیآید که وی در این دوران جز برادرش احمد میرزا عضد السلطنه که حدود یک سال از وی کوچکتر بود، با "غلامعلی عزیزالسلطان" (مشهور به ملیجک) نیز همدرس و همبازی بوده است.
افزون بر این آنطورکه زندهیاد دکتر عاقلی در شرح حال زندهیاد دکتر مصدق نوشته است، به علت قرابت و خویشاوندی مادر مصدقالسلطنه یعنی خانم نجم السلطنه با خاندان سلطنت، او نیز در دوران کودکی خود به اندرون ناصرالدین شاه راه یافته و همبازی بچههای شاه و از جمله همبازی شاهزاده یمین الدوله بوده است:
«... وی [=مصدق]، غالباً همبازی سالارالسلطنه، عضدالسلطنه، و یمین الدوله، پسران ناصرالدین شاه بود.»
حسینعلی میرزا بعدها و در دوران سلطنت مظفرالدین شاه همراه با برادرش احمدمیرزا عضدالسلطنه [حاضر در عکس] که و همینطور با همراهی دو تن از فرزندان مظفرالدین شاه به نامهای: حسینقلی میرزا نصرتالسلطنه [باز هم حاضر در عکس]، و ناصرالدین میرزای ناصری، برای ادامه تحصیل عازم اطریش شد و در مدرسه نظام اطریش (یا بنوشتۀ برخی منابع در مدرسه امپراطوری وین) شروع به تحصیل نمود.
دوستعلی خان معیرالممالک در کتاب خود با عنوان "رجال عصر ناصری"، از قول ظهیرالاسلام پسر آقاسید ابوالقاسم امام جمعه، وقایع سفر کعبه این روحانی برجسته عصر قاجار را بنثری شیوا و دلپذیر شرح داده است و ضمن آن به شاهزاده یمین الدوله نیز که در این زمان مشغول به تحصیل در وین بوده، اشاراتی داشته است:
«...در ایستگاه شهر وین، نریمان خان قوام السلطنه که یحیی برمکی عصر خود بود، [همراه با] شاهزادگان یمین الدوله و عضدالسلطنه پسران ناصرالدینشاه با هشت تن از بزرگزادگان دیگر ایرانی که در مدرسهی امپراطوری تحصیل میکردند و اعضای سفارت و غیره در انتظار ورود پدرم [یعنی آقاسید ابوالقاسم امام جمعه] بودند...»
شاهزاده حسینعلی میرزا پس از پایان تحصیلات خویش به ایران بازگشت و بنا بنوشتۀ برخی منابع در همین زمان لقب یمین الدوله را دریافت نمود. گفتنی است که لقب یمین الدوله تا قبل از آن به برادر بزرگ او، شاهزاده مسعود میرزا ظل السلطان (حاکم نامدار اصفهان)، اختصاص داشت.
شاهزاده یمینالدوله در همان سنین جوانی برای مدتی به حکومتی گروس منصوب شد، امّا در این مقام چندان نپایید و مدتی بعد به تهران بازگشت و از آن پس و تا پایان عصر قاجار منصب دیگری را بر عهده نگرفت.
امّا شاهزاده حسینعلی میرزا ترکمان قاجار(یمین الدوله)، که با #علیخان_ظهیرالدوله نسبت خویشاوندی نزدیک داشت (همسر ظهیرالدوله، دختر شاه و خواهر ناتنی یمین الدوله بود)، از دوران جوانی خویش به وی ارادت می ورزید و بسبب همین ارادت یکی دیگر از شاهزادگان قاجاری بود که به صوفیۀ صفایی پیوست. بر اساس نوشته مدرسی چهاردهی، پس از اینکه یمین الدوله به فقر مشرف گردید، لقب فقری "اقدس علی"، از سوی ظهیرالدوله به وی اعطا گردید.
به همین اعتبار از شاهزاده یمین الدوله در اسناد و خاطرات ظهیرالدوله بارها یاد شده است.
شاهزاده یمین الدوله همچنین در اواخر دوران زمامداری قاجاریه، یکی از دوستان و نزدیکان محمدحسن میرزا ولیعهد بود و نامش در کنار وی در تاریخ های آن دوره نیز مکرراً به چشم می خورد. بعنوان نمونه:
در روز 28 اسفند سال 1302 خورشیدی، زمانی که رضاخان سردارسپه رژیم سلطنتی را منقرض و رژیم جمهوری را جانشین آن دانست، به فکر افتاد که محمدحسن میرزا ولیعهد را وادار به استعفا نموده و او را از کشور اخراج نماید. بدین منظور وی عده ای از سران قاجاریه و نزدیکان ولیعهد را نزد خود احضار نموده و به آنها مأموریت داد که با محمدحسن میرزا مذاکره و استعفای او را از ولیعهدی بگیرند و از وی بخواهند که کاخ گلستان را نیز، تخلیه نماید. اما نام یمین الدوله یکی از نامهایی است که در میان فهرست اسامی هیئتی که از بین رجال و شاهزادگان برای ملاقات با ولیعهد انتخاب شدند، به چشم می خورد.
اسامی این هیئت عبارت بودند از:
«حاج معین الدوله، میرزا محمود خان احتشام السلطنه، یمین الدوله فرزند ناصرالدین شاه و حاج مخبرالسلطنه هدایت»
همچنین در مسافرتی که محمدحسن میرزا ولیعهد به دعوت آقاخان محلاتی به هندوستان رفت، یمین الدوله با او بود و افزون بر این در برخی مسافرتهای محمدحسن میرزا ولیعهد به فرانسه و نیز در طی اقامتهای او در پاریس نیز، یمین الدوله همراه وی بوده است.
در همین ارتباط در مجموعۀ "پژوهشگران معاصر ایران"، روایتی نقل شده که مرور بر آن خالی از لطف نیست:
«زمانی کلنل وزیری در آلمان تدریس می کرد، محمدحسن میرزاولیعهد در پاریس بود. به شاهزاده یمین الدوله که از شاهزادگان ملتزم رکاب بوده است، می گوید:
شنیده ام کلنل علینقی خان وزیری در فرانکفورت است، تلگراف کنید بیاید اینجا، قدری برای ما تار بزند، خیلی هوس شنیدن آوازهای ایرانی کردهام!
شاهزاده یمین الدوله دستور ولیعهد را تلگرافی به وزیری ابلاغ می کند، دو روز از تلگراف احضار می گذرد. بعد از دو روز جواب وزیری می رسد. شاید بتوان حدس زد که کلنل وزیری تلگرافی چه جواب داده است:
«پاریس، هتل فلان...، من ساز زن نیستم، وقت هم ندارم که بیایم پاریس!!....وزیری!» [نقل از: پژوهشگران معاصر ایران، جلد سوم، صفحه: 110]
دیگر موضوع مهم و گفتنی دربارۀ شاهزاده یمینالدوله مصاحبت و همراهی او با زندهیاد بانو #ولیۀ_صفا (فروغ الملوک صفا)، دختر ظهیرالدوله بود که خواهرزادۀ یمینالدوله به حساب می آمد. [دربارۀ زندهیاد بانو ولیۀ صفا (آرمیده در آرامگاه ظهیرالدوله) رجوع شود به پستی که اخیراً در همین گروه انتشار یافته است] مصاحبتی که تا سالهای آخر عمر آنها ادامه داشت و در همین ارتباط در برخی منابع به حضور و بیتوتۀ این دو (دایی و خواهرزاده)، در خانه باغ ظهیرالدوله (محل فعلی آرامگاه او) و سیر و سلوک عرفانی آنان در این دوران اشاره شده است.
شاهزاده یمینالدوله همچنین به اتفاق فروغ الملوک، در سال 1312 خورشیدی مسافرتی به هند و مصر و سوریه کرد. وی در شهر جونیه، واقع در هفده کیلومتری بیروت، در دامنۀ مصفای کوههای لبنان، خانۀ ییلاقی اجاره کرد و تا سال 1318 خورشیدی در آنجا ماند. وی با مصطفی کمال آتاتورک و همینطور با نظام حیدرآباد، مناسبات دوستانه داشت و در دوران اقامت خویش در خارج از کشور، در مهمانیهایی باشکوه و مجلل با این شخصیتها شرکت مینمود و با آنان و بستگان نزدیکشان رفت و آمد مداوم داشت.
گفتنی است که شاهزاده یمین الدوله در جوانی خویش، با خانم مکرم السلطنه، خواهر شاهزاده ناصرالدوله فیروز (در برخی منابع و از جمله نوشته دکتر عاقلی: دختر عبدالحمیدمیرزا فرمانفرما) ازدواج کرد، اما از وی فرزندی به جای نماند
دوستعلی معیرالممالک، یمین الدوله را مردی نیک نفس و متواضع و بی آزار معرفی می کند که همیشه قیافه ای گشاده، خندان و مطبوع داشت
شاهزاده یمین الدوله سرانجام در روز ١٧ تیرماه سال ١٣٣١ خورشیدی و آنطورکه دوستعلی خان معیرالممالک در کتاب رجال عصر ناصری نوشته است: «پس از یک دورۀ بیماری و نقاهت ممتد، در بیمارستان نجمیه تهران بدرود حیات گفت و در مزار ظهیرالدوله واقع در راه امامزاده قاسم شمیران، در جوار مراد خویش [یعنی علیخان ظهیرالوله]، جاودان آرمید»
بر سنگ مقبره شاهزاده یمین الدوله (واقع در قطعۀ D، شمارۀ 18، یعنی در مجاورت قبر ظهیرالدوله)، این مندرجات به چشم میخورد:
«آرامگاه ابدی مرحوم شاهزاده حسینعلی میرزای ناصری قاجار. یمین الدوله. ولد مرحوم ناصرالدین شاه شهید، در تاریخ 17 تیر 1331 دنیای ف
انی را بدرود گفت...........»
ریشه ضرب المثل ایرانی: تمام شد كار پوستين

يكي بود يكي نبود. يك روباهي بود، رفت بيابان تا براي خودش شكار بگيرد، گرسنه بود. يك خروس از جلوش بيرون آمد. پرسيد: «آقاي شيخ كجا تشريف ميبريد؟» روباه گفت: «ميرم مشهد مقدس به زيارت» خروس پرسيد: «مگر حالا مرغ و خروس نميخوريد؟» روباه جواب داد: «توبه كردهام، ميخوام برم مشهد مقدس به زيارت». خروس گفت: «منم ميام» گفت: «بيا بريم» روباه با خودش گفت: «يكي بودم دو تا شديم» دوتايي به راه افتادند.
در راه يك «باقرقره» از جلو روباه بيرون آمد و از او پرسيد: «آقا شيخ كجا تشريف ميبريد؟» گفت: «ميرم مشهد مقدس به زيارت» باقرقره گفت: «منم ميام». گفت: «بيا بريم» روباه با خودش گفت: «يكي بودم، دو تا شديم ناشكري كردم سه تا شديم». در راه يك «شانه بسر» از جلويش در آمد و از او پرسيد: «آقا شيخ كجا تشريف ميبريد؟» گفت: «ميرم مشهد مقدس به زيارت» شانه بسر گفت: «منم ميام». گفت: «بيا بريم»
روباه با خودش گفت: «يكي بودم، دو تا شديم ناشكري كردم چهار تا شديم». رفت روي آغال ( لانه روباه )، بدرآغال كه رسيد رو به خروس و باقرقره و شانه سر كرد و گفت: «هوا گرم است يكساعت اينجا راحتي بگيريم، بعد راه بيفتيم، آنها قبول كردند. روباه اين سه را توي آغال كرد و خودش جلو در آغال خوابيد كمي كه گذشت ديد خيلي گرسنهاش شده است. سرش را بلند كرد و به خروس گفت: «آقاي خروس!» گفت: «بله!» روباه گفت: «چرا كارهاي دور از ادب و بيجا ميكني؟ خروس گفت: «آقاي شيخ من كه كاري نكردهام». روباه گفت: «چطور كاري نكردي، آهنگر، نجار، قصاب، بزاز، عمله، بنا و بقال از صبح تا شب كار ميكنند، شب ميخوابند راحتي بگيرند نصب شب كه ميشود ميگويي: «قوقولي قوقو» و آن بيچارهها با خودشان ميگويند: «پاشم كه كارم دير شد» پس اين كار خطا نيست كه تو ميكني؟»
خروس گفت: «آقاي شيخ من كه بيحكم خدا كاري نميكنم از عرش كه صداي خروس ميآيد حكمش اينست كه من هم روي زمين صدا بزنم». روباه چنگالش را انداخت و گفت: «بيا جلو پدرسوخته!» و با يك حركت او را خورد. يكساعتي سرش را روي زمين گذاشت ديد باز هم گرسنه است. سرش را بلند كرد و به باقرقره گفت: «باقرقره!» گفت: بله! گفت: «چرا خطا ميكني؟» باقرقره جواب داد: «هيچوقت كار خطايي نكردهام» روباه گفت: «چطور كار خطا نكردي ميري زير بتهها قايم ميشي وقتي پيرمرد بيچارهاي سوار «چروا» بيخيال راه ميره بالا، «چروا» رم ميكنه و پيرمرد بيچاره به زمين ميافته اين كار خطا نيست؟»
چنگالش را انداخت و آن را هم خورد. سرش را به زمين گذاشت و خوابيد يك ربع ديگر كه گذشت بلند شد و رو به شنهسر كرد و گفت: «شنهسر» گفت: بله! گفت: «حضرت سليمان غير از تو آدم زرنگي پيدا نكرد كه تو را قاصد خودش كرد و تاج خودش را به تو داد؟» شنهسر گفت: «آقاي شيخ ميدانم كه ميخواهي مرا بخوري اما اگر مرا مرخص كني من دو تا بره شيرمست برات ميارم، مرا بخوري كه سير نميشي» روباه پرسيد: «كجاست؟ برو زود بيار» شنهسر رفت تو بازار، ديد دو اسب سوار ميروند و يك تازي هم زير اسبشان است و با آنها ميرود.
شنهسر دور سر تازي چرخيد تازي فهميد كه شنهسر با او كار دارد، دنبال او راه افتاد. نزديك روباه كه رسيدند تازي به طرف روباه دويد. روباه كه چشمش به تازي افتاد پا به فرار گذاشت تا اينكه به يك مزارگاه رسيد گفت: «آقا مزار دبه بده ـ روغن بدم» زمين زير پاي او باز شد و يك قبرستان كهنه پيدا شد.
روباه خودش را در آن قايم كرد. تازي روباه را گم كرد و برگشت. روباه نگاه كرد ديد تازي نيست. بيرون آمد و بالاي قبرستان جفتجفتخيز زد و گفت: «آقا مزار ميپنداره كه من روغن گرم نمدونه كه من رشغن گرم!» ( يعني من عصار نيستم من فريبكارم ) بازهم تازي بوي روباه را شنيد و به طرف او دويد. روباه كه ديد تازي ميآيد پا به فرار گذاشت و هرچه گفت: «آقا مزار دبه بده روغن بدم» دبه پيدا نشد. روباه به طرف كوه دويد و زير كوه قايم شد. تازي روباه را گم كرد و برگشت. روباه سه شبانهروز زير كوه ماند.
دهقاني قبلاً زمين كنار كوه را شخم زده بود و كوزه آب او جا مانده بود. باد بدهن كوزه ميخورد و هوهو ميكرد. روباه فكر ميكرد كه اين صدا، صداي تازي است. ميترسيد از زير كوه بيرون بيايد. سه شبانهروز آنجا گرسنه ماند تا اينكه بيحال شد و با خودش گفت: «عوض اينكه زير اين كوه بميرم بيرون ميروم، بگذار سگ مرا بخورد» يواشيواش از زير كوه بيرون آمد و با خود گفت: «يكهو فرار ميكنم كه سگ مرا نگيرد» تا خواست فرار كند ديد چيزي نيست، گفت: «پس سگ چطور شد؟ هوهوش كه ميآمد؟» ديد كه يك كوزه آب آنجاست گفت: «پدرسوخته سه روز است كه مرا از گرسنگي كشتهاي الان پدرت را در ميآورم» دمش را به دسته كوزه بست و به راه افتاد.
در موقع راه رفتن كوزه به زمين ميخورد و تقتق ميكرد. روباه گفت: «از من ميخواهي كه ولت كنم؟ ولت نميكنم» تا اينكه به سر «سلخ» ( استخر )رسيد. دمش را تاب داد و كوزه را توي آب انداخت. يواشيواش آب توي كوزه ميرفت و قلقل ميكرد. روباه گفت: «التماس ميكني كه ولت كنم؟ ولت نميكنم». ديد كه كوزه سنگين شد و دارد او را به زير آب ميكشد، گفت: «شوخي نكن دم مرا ول كن». ديد كه كوزه او را به زير آب ميبرد دستش را به يك درخت انداخت و گفت: «سر بده كه سر دادم». يك دفعه دمش كنده شد و به زير آب رفت.
روباه راه افتاد و رفت كه شكاري براي خودش پيدا كند. در راه به چند روباه رسيد. آنها هوش كردند و گفتند: «روباه دم كله رنگا» ( روباه دم كوتاه را ببين ) گفت: «قوم و خويشهاي من همه بيدم هستند». روباهها پرسيدند: «از اولاد كي هستي؟» گفت: «از اولاد «دم كل»ها هستم» بعد گفت: «بياييد باغ برويم و كمي انگور بخوريم كه خيلي گرسنه هستم» رفتند تو باغ و آنقدر انگور خوردند تا سير شدند. روباه بيدم گفت: «من يك بازي بلدم» روباهها پرسيدند: «چه بازيي؟» روباه بيدم گفت: «براي اينكه خاطرجمع بشوم بياييد دمهاي شما را به اين درخت ببندم». روباهها گفتند: «ميخواهي ما را هم مثل خودت بيدم كني؟» گفت: «نه، بازي ميكنيم» به اين ترتيب دم آنها را به درخت بست و روي ديوار باغ رفت و گفت: «باغبون باغت خراب شد باغبون ـ ميوه باغت شراب شد باغبون» باغبان ديد صدا ميآيد.
بيل را برداشت و به طرف صدا رفت. چون روباهها را ديد اول ترسيد ولي بعد ديد كه دم آنها را به درخت بستهاند، با بيل به جان روباهها افتاد. روباهها زور زدند كه فرار كنند دمشان كنده شد رو به روباه بيدم كردند و گفتند: «اگر گيرت بياريم تيكهپارت ميكنيم!» روباه دم بريده فرار كرد و به بيابان رفت و زير يك گون قايم شد. يك خرخور(لاشخور) از بالا روباه را ديد پايين آمد و او را به منقار گرفت و بالا برد. كمي كه بالا رفت روباه از منقارش در رفت و پايين آمد.
دهقاني سر خرمن نماز ميخواند و پوستينش هم پهلويش بود. ديد كه يك چيزي از بالا پايين ميآيد ميگويد: «يا خرمن يا پوستين» دهقان ترسيد و فرار كرد. روباه روي پوستين افتاد. بلند شد پوستين را به شانهاش انداخت و به راه افتاد كمي كه رفت گركي را ديد گرگ گفت: «يا الله آقاي شيخ پوستينت مبارك باشد». روباه گفت: «اين پوستين كهنه است و قابل شما را نداره، من توي اين چاه ميرم روزي يك بره بيار تا من گوشت اونو بخورم و پوستش را هم براي تو پوستين بدوزم» گرگ قبول كرد. روباه توي چاه رفت و گرگ تا ده روز روزي يك بره ميآورد و به چاه ميانداخت. روز دهم سرش را توي چاه كرد و گفت: «گوسفندهاي مردم تمام شد پس پوستين من تمام نشده؟» روباه گفت: «تمام شد كار پوستين ـ بمانده پس و پيش و هر دو آستين ـ اگر يك بره ديگر هم بياري تموم ميشه» گرگ رفت، يك بره ديگر هم آورد و به چاه انداخت. روباه كه ته چاه بود به گرگ گفت: «خودت را توي چاه بينداز پوستين را تنت كن ببينم چطوره؟» گرگ خودش را توي چاه انداخت. روباه خيز زد و بالا آمد. گرگ از ته چاه گفت: «آقاي شيخ پس پوستين من كو؟»
روباه سرش را به چاه كرد و گفت: «پوستيندوز بابات بدم؟» و راهش را كشيد و رفت. همينطور كه داشت ميرفت ديد پلنگي خوابيده است. رسيد به پلنگ و سلام داد. پلنگ گفت: «اي پدرسوخته اگر السلامت نبود يك لقمهت ميكردم». روباه گفت: «يك خالو داشتيد» پلنگ پرسيد: «خالوم چكار ميكرد؟» روباه گفت: «خالوت از اين كوه سر اون كوه ميپريد!» پلنگ گفت: «مگه من نميتونم بپرم؟» رفت روي كوه كه روي كوه ديگر خيز بزند. وسط كوه افتاد و كمرش شكست. روباه كه ديد كمر پلنگ شكسته است و نميتواند راه برود گفت: «ميرم از پاهاش شروع به خوردن ميكنم تا برسد به كلهاش بعد جانش بيرون بياد».
رفت جلو و از پاهاي پلنگ شروع به خوردن كرد. پلنگ ديد اگر او را نزند آرام نميشود گفت: «آقاي شيخ! از پي مخور كه گندهيه از پيش بخور كه دمبهيه!» روباه گفت: «پهلوان غصه نخور كه پس و پيش مال بندهيه».
برچسب:
نویسنده: رادین اسدی