در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «آفتاب آمد دلیل آفتاب . . . . گر دلیلت باید از وی رو متاب نوریان مر نوریان را طالباند» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت ....دلباخته ی سفر بود اما همسفر نداشت ... حکایت کسی است که زجر کشید اما ضجه نزد ... زخم داشت ولی ناله نکرد...نفس میکشید ولی همنفس نداشت خندید ولی غمش را کسی نفهمید.
يكي بود يكي نبود. يك روباهي بود، رفت بيابان تا براي خودش شكار بگيرد، گرسنه بود. يك خروس از جلوش بيرون آمد. پرسيد: «آقاي شيخ كجا تشريف ميبريد؟» روباه گفت: «ميرم مشهد مقدس به زيارت» خروس پرسيد: «مگر حالا مرغ و خروس نميخوريد؟» روباه جواب داد: «توبه كردهام، ميخوام برم مشهد مقدس به زيارت». خروس گفت: «منم ميام» گفت: «بيا بريم» روباه با خودش گفت: «يكي بودم دو تا شديم» دوتايي به راه افتادند.
در راه يك «باقرقره» از جلو روباه بيرون آمد و از او پرسيد: «آقا شيخ كجا تشريف ميبريد؟» گفت: «ميرم مشهد مقدس به زيارت» باقرقره گفت: «منم ميام». گفت: «بيا بريم» روباه با خودش گفت: «يكي بودم، دو تا شديم ناشكري كردم سه تا شديم». در راه يك «شانه بسر» از جلويش در آمد و از او پرسيد: «آقا شيخ كجا تشريف ميبريد؟» گفت: «ميرم مشهد مقدس به زيارت» شانه بسر گفت: «منم ميام». گفت: «بيا بريم»
روباه با خودش گفت: «يكي بودم، دو تا شديم ناشكري كردم چهار تا شديم». رفت روي آغال ( لانه روباه )، بدرآغال كه رسيد رو به خروس و باقرقره و شانه سر كرد و گفت: «هوا گرم است يكساعت اينجا راحتي بگيريم، بعد راه بيفتيم، آنها قبول كردند. روباه اين سه را توي آغال كرد و خودش جلو در آغال خوابيد كمي كه گذشت ديد خيلي گرسنهاش شده است. سرش را بلند كرد و به خروس گفت: «آقاي خروس!» گفت: «بله!» روباه گفت: «چرا كارهاي دور از ادب و بيجا ميكني؟ خروس گفت: «آقاي شيخ من كه كاري نكردهام». روباه گفت: «چطور كاري نكردي، آهنگر، نجار، قصاب، بزاز، عمله، بنا و بقال از صبح تا شب كار ميكنند، شب ميخوابند راحتي بگيرند نصب شب كه ميشود ميگويي: «قوقولي قوقو» و آن بيچارهها با خودشان ميگويند: «پاشم كه كارم دير شد» پس اين كار خطا نيست كه تو ميكني؟»
خروس گفت: «آقاي شيخ من كه بيحكم خدا كاري نميكنم از عرش كه صداي خروس ميآيد حكمش اينست كه من هم روي زمين صدا بزنم». روباه چنگالش را انداخت و گفت: «بيا جلو پدرسوخته!» و با يك حركت او را خورد. يكساعتي سرش را روي زمين گذاشت ديد باز هم گرسنه است. سرش را بلند كرد و به باقرقره گفت: «باقرقره!» گفت: بله! گفت: «چرا خطا ميكني؟» باقرقره جواب داد: «هيچوقت كار خطايي نكردهام» روباه گفت: «چطور كار خطا نكردي ميري زير بتهها قايم ميشي وقتي پيرمرد بيچارهاي سوار «چروا» بيخيال راه ميره بالا، «چروا» رم ميكنه و پيرمرد بيچاره به زمين ميافته اين كار خطا نيست؟»
چنگالش را انداخت و آن را هم خورد. سرش را به زمين گذاشت و خوابيد يك ربع ديگر كه گذشت بلند شد و رو به شنهسر كرد و گفت: «شنهسر» گفت: بله! گفت: «حضرت سليمان غير از تو آدم زرنگي پيدا نكرد كه تو را قاصد خودش كرد و تاج خودش را به تو داد؟» شنهسر گفت: «آقاي شيخ ميدانم كه ميخواهي مرا بخوري اما اگر مرا مرخص كني من دو تا بره شيرمست برات ميارم، مرا بخوري كه سير نميشي» روباه پرسيد: «كجاست؟ برو زود بيار» شنهسر رفت تو بازار، ديد دو اسب سوار ميروند و يك تازي هم زير اسبشان است و با آنها ميرود.
شنهسر دور سر تازي چرخيد تازي فهميد كه شنهسر با او كار دارد، دنبال او راه افتاد. نزديك روباه كه رسيدند تازي به طرف روباه دويد. روباه كه چشمش به تازي افتاد پا به فرار گذاشت تا اينكه به يك مزارگاه رسيد گفت: «آقا مزار دبه بده ـ روغن بدم» زمين زير پاي او باز شد و يك قبرستان كهنه پيدا شد.
روباه خودش را در آن قايم كرد. تازي روباه را گم كرد و برگشت. روباه نگاه كرد ديد تازي نيست. بيرون آمد و بالاي قبرستان جفتجفتخيز زد و گفت: «آقا مزار ميپنداره كه من روغن گرم نمدونه كه من رشغن گرم!» ( يعني من عصار نيستم من فريبكارم ) بازهم تازي بوي روباه را شنيد و به طرف او دويد. روباه كه ديد تازي ميآيد پا به فرار گذاشت و هرچه گفت: «آقا مزار دبه بده روغن بدم» دبه پيدا نشد. روباه به طرف كوه دويد و زير كوه قايم شد. تازي روباه را گم كرد و برگشت. روباه سه شبانهروز زير كوه ماند.
دهقاني قبلاً زمين كنار كوه را شخم زده بود و كوزه آب او جا مانده بود. باد بدهن كوزه ميخورد و هوهو ميكرد. روباه فكر ميكرد كه اين صدا، صداي تازي است. ميترسيد از زير كوه بيرون بيايد. سه شبانهروز آنجا گرسنه ماند تا اينكه بيحال شد و با خودش گفت: «عوض اينكه زير اين كوه بميرم بيرون ميروم، بگذار سگ مرا بخورد» يواشيواش از زير كوه بيرون آمد و با خود گفت: «يكهو فرار ميكنم كه سگ مرا نگيرد» تا خواست فرار كند ديد چيزي نيست، گفت: «پس سگ چطور شد؟ هوهوش كه ميآمد؟» ديد كه يك كوزه آب آنجاست گفت: «پدرسوخته سه روز است كه مرا از گرسنگي كشتهاي الان پدرت را در ميآورم» دمش را به دسته كوزه بست و به راه افتاد.
در موقع راه رفتن كوزه به زمين ميخورد و تقتق ميكرد. روباه گفت: «از من ميخواهي كه ولت كنم؟ ولت نميكنم» تا اينكه به سر «سلخ» ( استخر )رسيد. دمش را تاب داد و كوزه را توي آب انداخت. يواشيواش آب توي كوزه ميرفت و قلقل ميكرد. روباه گفت: «التماس ميكني كه ولت كنم؟ ولت نميكنم». ديد كه كوزه سنگين شد و دارد او را به زير آب ميكشد، گفت: «شوخي نكن دم مرا ول كن». ديد كه كوزه او را به زير آب ميبرد دستش را به يك درخت انداخت و گفت: «سر بده كه سر دادم». يك دفعه دمش كنده شد و به زير آب رفت.
روباه راه افتاد و رفت كه شكاري براي خودش پيدا كند. در راه به چند روباه رسيد. آنها هوش كردند و گفتند: «روباه دم كله رنگا» ( روباه دم كوتاه را ببين ) گفت: «قوم و خويشهاي من همه بيدم هستند». روباهها پرسيدند: «از اولاد كي هستي؟» گفت: «از اولاد «دم كل»ها هستم» بعد گفت: «بياييد باغ برويم و كمي انگور بخوريم كه خيلي گرسنه هستم» رفتند تو باغ و آنقدر انگور خوردند تا سير شدند. روباه بيدم گفت: «من يك بازي بلدم» روباهها پرسيدند: «چه بازيي؟» روباه بيدم گفت: «براي اينكه خاطرجمع بشوم بياييد دمهاي شما را به اين درخت ببندم». روباهها گفتند: «ميخواهي ما را هم مثل خودت بيدم كني؟» گفت: «نه، بازي ميكنيم» به اين ترتيب دم آنها را به درخت بست و روي ديوار باغ رفت و گفت: «باغبون باغت خراب شد باغبون ـ ميوه باغت شراب شد باغبون» باغبان ديد صدا ميآيد.
بيل را برداشت و به طرف صدا رفت. چون روباهها را ديد اول ترسيد ولي بعد ديد كه دم آنها را به درخت بستهاند، با بيل به جان روباهها افتاد. روباهها زور زدند كه فرار كنند دمشان كنده شد رو به روباه بيدم كردند و گفتند: «اگر گيرت بياريم تيكهپارت ميكنيم!» روباه دم بريده فرار كرد و به بيابان رفت و زير يك گون قايم شد. يك خرخور(لاشخور) از بالا روباه را ديد پايين آمد و او را به منقار گرفت و بالا برد. كمي كه بالا رفت روباه از منقارش در رفت و پايين آمد.
دهقاني سر خرمن نماز ميخواند و پوستينش هم پهلويش بود. ديد كه يك چيزي از بالا پايين ميآيد ميگويد: «يا خرمن يا پوستين» دهقان ترسيد و فرار كرد. روباه روي پوستين افتاد. بلند شد پوستين را به شانهاش انداخت و به راه افتاد كمي كه رفت گركي را ديد گرگ گفت: «يا الله آقاي شيخ پوستينت مبارك باشد». روباه گفت: «اين پوستين كهنه است و قابل شما را نداره، من توي اين چاه ميرم روزي يك بره بيار تا من گوشت اونو بخورم و پوستش را هم براي تو پوستين بدوزم» گرگ قبول كرد. روباه توي چاه رفت و گرگ تا ده روز روزي يك بره ميآورد و به چاه ميانداخت. روز دهم سرش را توي چاه كرد و گفت: «گوسفندهاي مردم تمام شد پس پوستين من تمام نشده؟» روباه گفت: «تمام شد كار پوستين ـ بمانده پس و پيش و هر دو آستين ـ اگر يك بره ديگر هم بياري تموم ميشه» گرگ رفت، يك بره ديگر هم آورد و به چاه انداخت. روباه كه ته چاه بود به گرگ گفت: «خودت را توي چاه بينداز پوستين را تنت كن ببينم چطوره؟» گرگ خودش را توي چاه انداخت. روباه خيز زد و بالا آمد. گرگ از ته چاه گفت: «آقاي شيخ پس پوستين من كو؟»
روباه سرش را به چاه كرد و گفت: «پوستيندوز بابات بدم؟» و راهش را كشيد و رفت. همينطور كه داشت ميرفت ديد پلنگي خوابيده است. رسيد به پلنگ و سلام داد. پلنگ گفت: «اي پدرسوخته اگر السلامت نبود يك لقمهت ميكردم». روباه گفت: «يك خالو داشتيد» پلنگ پرسيد: «خالوم چكار ميكرد؟» روباه گفت: «خالوت از اين كوه سر اون كوه ميپريد!» پلنگ گفت: «مگه من نميتونم بپرم؟» رفت روي كوه كه روي كوه ديگر خيز بزند. وسط كوه افتاد و كمرش شكست. روباه كه ديد كمر پلنگ شكسته است و نميتواند راه برود گفت: «ميرم از پاهاش شروع به خوردن ميكنم تا برسد به كلهاش بعد جانش بيرون بياد».
رفت جلو و از پاهاي پلنگ شروع به خوردن كرد. پلنگ ديد اگر او را نزند آرام نميشود گفت: «آقاي شيخ! از پي مخور كه گندهيه از پيش بخور كه دمبهيه!» روباه گفت: «پهلوان غصه نخور كه پس و پيش مال بندهيه».
نوریان مر نوریان را طالباند
خوب خوبی را کند جذب این بدان طیبات و طیبین بر وی بخوان
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گرم گرمی را کشید و سرد و سرد
قسم باطل باطلان را میکشند باقیان از باقیان هم سرخوشند
ناریان مر ناریان را جاذباند نوریان مر نوریان را طالباند
ابیات فوق بیان یک سنت طبیعی در جهان آفرينش است سنتی که قوانين اسلامى نيز با آن هماهنگی دارد. این موضوع امروزه تحت عنوان قانون جاذبه به شکل گستردهای رواج پیدا کرده. قانون جاذبه بیانگر این واقعیت است که هرچیزی مشابه خویش را جذب میکند. آهنربا، آهنرباست. انسان، آنچه فکر میکند رباست.
تحقیقات انجام شده از سال 1870 تا کنون بیانگر این مطلب است که بیش از 99 درصد زن و شوهرهای آمریکایی از یک نژاد و دارای دین مشترک هستند. تحقیقات دیگری نشان داد احتمال علاقمندی مردی که از همسرش جدا شده به یک زن مطلقه به مراتب بیشتر از یک دختر مجرد است؛ مرد متاهلی که قصد ازدواج مجدد دارد نیز به یک خانم مطلقه علاقه بیشتری پیدا میکند تا یک دختر مجرد؛ یا خانمی که فرزند دارد برای ازدواج مجدد بیشتر جذب مردی خواهد شد که او هم فرزند یا فرزندانی دارد. خلاصه این که غالب ازدواجها بین افرادی با زمینه مشابه شکل میگیرد.
جفت مايي جفت بايد همصفت تا برآيد كارها با مصلحت
جفت بايد بر مثال همدگر در دو جفت كفش و موزه در نگر
در هر پیوندی اعم از ازدواج، کار، شراکت، و غیره به احتمال زیاد تمایل به جذب افرادی داریم که با آنها نزیکی روحی و جسمی بیشتری احساس میکنیم. بیشک شباهت بین افراد در ایجاد جاذبه بین فردی دخیل است.
پروردگار عالمین میفرماید:
الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ (نور،26)
زنان پلید برای مردان پلیدند، و مردان پلید برای زنان پلیدند; و زنان پاك از آن مردان پاكند، و مردان پاك از آن زنان پاك! اينان از آنچه كه (ناپاكان) به آنان نسبت مىدهند مبرّا هستند; و براى آنان آمرزش (الهى) و روزى پرارزشى است.
عالیجناب مولانا گوید:
این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صدا
سوخته بلخ که خود استاد باسابقه عشق است چنین لطایفی را در پرتو انس با قرآن فرگرافته و به زیبایی کلام حق را در قالب پیامی شیوا برایمان به یادگار گذاشته. شاید بیت فوق کل راز زندگی باشد زیرا هیچ رازی بزرگتر از این وجود ندارد. این راز ساده، ملموس، غیرشخصی، واقعی و سنتی الهی است.
پروردگارش میگوید: " و اگر نیکی کنید، آن نیکی به خود کرده اید و اگر بدی کنید به شما باز خواهد گشت."
«فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ شَرّاً يَرَهُ»
هر كه هم وزن ذرهاى نيكى كند آن را مىبيند و هر كه هم وزن ذرهاى بدى كند آن را مىبيند.
مايكل برنارد بك ويث میگوید: ما در عالمي زندگي مي كنيم كه قوانيني در آن وجود دارد؛ درست مثال قانون جاذبه كه وجود دارد. اگر تو از ساختماني سقوط كني، مهم نيست آدمي خوب يا بد باشي، به هر حال به زمين اصابت ميكني.و به قول الکساندر گراهام بل: من نمیدانم این چه قدرتی است، فقط میدانم این نیرو وجود دارد.
طیبات آید به سوی طیبین للخبیثین الخبیثات است هین
امام محمد غزالی در این باره میگوید: در دوستی مناسبت است میان دو طبع، که کسی بود که طبع وی را با دیگری مناسبت بود، و وی را دوست دارد، نه از نیکویی، و این مناسبت گاه بود که ظاهر بود، چنان که کودک را با کودک انس بود، و بازاری را به بازاری و عالم را به عالم و هر کسی را با جنس خویش. و گاه بود که پوشیده بود و در اصل فطرت و اسباب سماوی که در وقت ولادت مستولی باشد که کسی راه بدان نبرد. چنان که رسول (ص) از آن عبارت کرد و گفت: ارواح را با یکدیگر آشنایی باشد و بیگانگی باشد، چون در اصل آشنایی افتاده باشد با یکدیگر انس گیرند و این آشنایی عبارت از مناسبت است که گفته آمد.
علامه دزفولي گوید:
شد نساء و ناس از وي طيبات و طيبين مائده انعام بهر ناس و الانعام از اوست
خداوند در آیه 26 سوره نور فرموده: أُوْلَئِكَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا يَقُولُونَ" که خود دلیل روشنی است بر اینکه مراد از خبيثات و خبيثين و طيبات و طيبين، مردان و زنان متصف به خباثت و طهارتند.
با توجه به آیات قبل می توان دریافت مراد از طيب مقتضی اتصاف به ايمان و احصان است. مؤ منين و مؤ منات با احصان، طيبين و طيباتند، و در دستگاه عدل الهی این دو برای یکدیگر آفریده شدهاند. و از آن جهت رزق كريمى خواهند داشت. خداوند از جانب خود روزی کریمی که همانا زندگی پاکیزه در دنيا و آخرت، و پاداش شایسته اخروی است، كه در آيه "من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤ من فلنحيينه حيوة طيبة و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون" بدان نويد داده است، میدهد. خبیث اشاره به زنان و مردان آلوده دامن است. و مراد از خبيث در خبيثين و خبيثات كه غير از مؤ منين هستند اين است كه این افراد حالتى پليد و ناپاک دارند، او که آگاه بر ضمیر هاست با توجه به سنخیت و هم جنسی پرواز کبوتر را با کبوتر و باز را با باز؛ زنان خبيث را به مردان خبيث، و مردان خبيث را به زنان خبيث اختصاص داده است.
سنایی گوید:
از خبیثات و خبیثین گر بپرهیزی همی روی را بر طیبات و طیبین باید نهاد
سر بسمالله اگر خواهی که گردد ظاهرت چون سنایی اول القاب سین باید نهاد
و این که مومنان مومنان را جویانند و فاسقان، فاسقان را، هم از آن جهت است که با یکدیگر سنخیت دارند و با وصال و همنشینی با یکدیگر خوشاند. مرد ناپاک از آنجا که غیرت را از دست می دهد، گرایش به زن ناپاک پیدا میکند همانطور که پاکها به سراغ پاکها می روند.
سعدی در داستان طوطی و زاغ می گوید:
این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.
در حديثى از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نقل شده: اين آيه همانند آيه 3 سوره نور می باشد: "الزَّانى لا یَنكِحُ إِلا زَانِیَةً أَوْ مُشرِكَةً " یعنی: مرد زناكار جز با زن زناكار یا مشرك ازدواج نمىكند.
كبوتر با كبوتر، باز با باز كند هم جنس با هم جنس پرواز
خبيثات و خبيثون کیستند؟ مفسران بيانات مختلفى دارند:
1- منظور سخنان ناپاك و تهمت و افترا و دروغ است كه تعلق به افراد آلوده دارد و به عكس سخنان پاك از آن مردان پاك و با تقوا است. از كوزه همان برون تراود كه در او است.
2- خبيثات به معنى سيئات و مطلق اعمال بد و كارهاى ناپسند است كه برنامه مردان ناپاك است و به عكس حسنات تعلق به پاكان دارد.
3- خبيثات و خبيثون اشاره به زنان و مردان آلوده دامان است، به عكس طيبات و طيبون كه به زنان و مردان پاكدامن اشاره مىكند و ظاهرا منظور از آيه همين است، زيرا قرائنى در دست است كه معنى اخير را تائيد مىكند:
الف - اين آيات به دنبال آيات افك و همچنين آيه الزانى لا ينكح الا زانية او مشركة والزانية لا ينكحها الا زان او مشرك و حرم ذلك على المؤ منين آمده و اين تفسير هماهنگ با مفهوم آن آيات است.
ب - جمله اولئك مبرئون مما يقولون :آنها (زنان و مردان پاكدامن) از نسبتهاى ناروائى كه به آنان داده مى شود منزه و پاكند.
شاید در اطراف خود نمونههایی را بشناسید که با این قانون هماهنگ نیستند. از بزرگترین نمونههای تاریخی میتوان به همسران حضرت نوح و حضرت لوط عليهما السلام و پيشوايان بزرگ اسلام اشاره کرد از طرفی همسر فرعون از زنان با ايمان و پاكدامنى بود که گرفتار دامان مظهر پلیدی گشته بود. در جواب مفسرین گفتهاند:
علاوه بر اين، در بعضى موارد موقعيّت ويژهاى حاكم بود كه بعضى از اولياء خدا به اين نوع ازدواجها تن مىدادند. از این موارد می توان به ازدواج حضرت جواد (ع) اشاره کرد.
آيا اين يك حكم تكوينى است يا تشريعى؟
بدون شك قانون نوريان مر نوريان را طالبند و ناريان مر ناريان را جاذبند و ضرب المثل معروف كند همجنس با همجنس پرواز و همچنين ضرب المثلى كه در عربى معروف است :السنخية علة الانضمام همه اشاره به يك سنت تكوينى است.

ذره ذره كاند این ارض و سما است جنس خود را همچو كاه و كهرباست
پایبندی به ارزشهای اسلامی، یکی از عوامل مهم خوشبختی در زندگی زناشویی است. ایمان به عنوان یک عامل درونی، افراد را از ارتکاب به اعمال خلافِ انسانی باز میدارد. افزون بر این زن و مرد با ایمان و تقوی، از هر جهت برای تربیت فرزندان صالح، شایستهترند.
یک زنی آمد به پیـش مرتضـی گفــت شــد بــر ناودان طفلی مرا
گرش میخوانم نمـیآید به دست ور هلم ترسم که افتــد او به پست
نیست عاقل تا که دریابــد چو ما گر بگویم که از خطر سوی من آ
هم اشـارت را نمیداند بــه دست ور بداند نشنود این هم بــد است
بـس نمودم شــیر و پستان را بـدو او همی گرداند از مــن چــشم رو
از بــرای حق شـمایید ای مــهــان دستــگیــر این جهان و آن جـهان
زود درمـان کن که میلرزد دلـم کــه بــه درد از مــیوه دل بـسکـلــم
گفـت: طفلی را برآور هم به بام تا ببیــند جــنس خــود را آن غــلـام
سوی جنس آید سبک زان ناودان جنس بر جنس اسـت عاشـق جاودان
زن چنانکرد و چو دید آن طفل او جنس خود خوش خوش بدو آورد رو
ســوی بــام آمد ز مــتن نــاودان جـاذب هر جـنس را هـم جنـس دان
بیگمان از مهمترین عوامل پیوند پایدار و ازدواج موفق و زندگی آرام، همشأن بودن زن و مرد است. اسلام به همشأن بودن زوجین در امر خطیر ازدواج تأکید فراوان کرده و با واژه "کفو" از آن یاد کرده است؛ "کفو" در لغت به معنای شبیه و مانند است، در مسئله ازدواج تا حدّی باید از نظر ظاهر و باطن بین زن و مرد شباهت وجود داشته باشد. جناب مولانا میگوید: براي آشنايي ،رفاقت و بخصوص ازدواج بايد جفت و همكفو خويش را پيدا كرد. مهمترین مرحله شباهت، باید در چهره دینداری جلوه کند به این معنا که به فرهنگ پاک حق، مؤمن هم کفو مؤمنه، و دیندار شبیه و مانند دیندار است. درباره مسئله "کفو و همتا" بودن در منابع روایی، روایات فراوانی وجود دارد.
پیامبر اسلام (ص) میفرمایند: "اِذا جائَکُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ دینَهُ وَ اَمانَتَهُ یَخْطُبُ اِلَیْکُمْ فَزَوِّجُوهُ اِنْ لا تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی الاَْرْضِ وَ فَسادٌ کَبیرٌ" کسی که برای خواستگاری نزد شما آمد و نسبت به دین و امین بودن وی رضایت داشتید، حتما زمینه این ازدواج را فراهم نمائید، که منع ازدواج کفو با کفو از جانب شما زمینهساز فتنه در روی زمین و فساد بزرگ است.
«وَ مِنْ آیاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ اَزْواجا لِتَسْکُنُوا اِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً اِنَّ فی ذلِکَ لآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُون»
و از نشانههای اوست که همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید تا درکنار آنان آرامش یابید و میان شما دوستی و مهربانی قرار داد؛ همانا در این کار، نشانههایی است برای گروهی که تفکّر میکنند.
تلخ با تلخان یقین ملحق شود کی دم باطن قرین حق شود
ای برادر تو همان اندیشهای مابقی خود استخوان و ریشهای
گر گل است اندیشه تو گلشنی ور بود خاری تو هیمه گلخنی
گر گلابی بر سر و جیبت زنند ور تو چون بولی برونت افکنند
جنسها با جنسها آمیخته ز این تجانس زینتی انگیخته
طبل ها در پیش عطاران ببین جنس را با جنس خود کرده قرین
در این ابیات عالیجناب مولانا قصد بیان این مطلب را دارد که انسانیت وابسته به اجزای مادی نیست بلکه مربوط به وضع روانی افراد است. آنچه انسان را از سایر موجودات جدا کرده همانا اندیشه و تعقل است که گاهی از آن به "نیت" نیز تعبیر شده است. برای ارزیابی انسانها بایستی اندیشه آنها را مورد بررسی قرار داد. در ابیات فوق خوبی اندیشه و بدی اندیشه را به گلاب و بول همانند کرده و میگوید سرانجام آنکه اندیشه خوب در سر دارد (و عمل نیک) با خوبان همنشین خواهد شد، و بدان را چارهای جز همنشینی با بدان نیست.
در اینجا نکته مهم و ظریفی وجود دارد، نکتهای که گاه متفکران و اهل علم نیز آن را قوی نمیدانند. اما نتایج خارق العاده آن بر هیچ کس پوشیده نیست. نتایجی که همه میدانیم و همه آزمودهایم. آشکارترین مورد دعا و نیایش است. آیا دیدهاید سختترین بیماری که از دید پزشکان غیر درمان است با نیایش به درگاه جان آفرین بهبود پیدا کند؟ آیا این موضوع خلاف قوانین طبیعت است، یا خود سنتی طبیعی است؟ گاه میشنویم که میگویند: این مورد استثنا است. و بعضی که خوشبینترند میگویند: "شاید در آینده علتی بر آن کشف شود.
راز جز با راز دان انباز نیست راز اندر گوش منکر راز نیست
اما خبری نیز هست (مجمع الامثال): من طَلَبَ شَیئاً وَجَد" آنکه چیزی را خواست آن را یافت.
هرکه رنجی دید گنجی شد پدید هرکه جدی کرد در جدی رسید
******
چون طلب کردی به جد آمد نظر جد خطا نکند چنین آمد خبر
چون با جدیت طلب کردی، مقصود در مقابلت ظاهر شد. و به موجب اخبار رسیده، جدیت خطا نمیکند و منتهی به یافتن مقصود میگردد.
نظامی با نگاهی به "من طَلَبَ شَیئاً نالَهُ أو بعضَهُ" گوید:
چنین زد مثل شاه گویندگان که یابندگانند جویندگان
به قول ابو سعید ابوالخیر: " این همه جست و جو، این همه گفت و گو و این همه تلاش، نشانه آن است که جایی چیزی هست! اگر نبود، نمیگفتند و اگر نمییافتند، نمیجستند!
ناگهان آمد سواری نیک بخت پس گرفت اندر کنارت سخت سخت
ماهی بیچاره را پیش آمد آب این نشانها تِلکَ آیات الکِتاب
این سخن ناقص بماند و بی قرار دل ندارم بی دلم معذور دار
ذرهها را کی تواند کس شمرد خاصه آن کا او عشق عقل او ببرد
******
گر بگویم شرح این بی حد شود مثنوی هشتاد من کاغذ شود
حاصل آنکه هر که او طالب بود جان مطلوبش در او راغب بود
کهربا عاشق به شکل بی نیاز کاه میکوشد در آن راه دراز
و به فرمایش حافظ:
زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست کوته نظر بین که سخن مختصر گرفت
برچسب:
نویسنده: رادین اسدی